پنجرهٔ کوچک آجری میدرخشد، انگار اتاقی را در دستانش نگه داشته باشد. نزدیکتر که میشوی، هوا کهربایی و آرام میشود: اجاقی که ترقوتروق میکند، خارهای ریز کتابها، سایههای نرم که در هر گوشه تا خوردهاند. حتی سکوت هم زیسته به نظر میرسد، مثل اینکه کسی همین حالا فنجانی را زمین گذاشته باشد.
پنجرهای، گرم از رازها
سناریوهای بیشتر در این دسته
آجرهای پلاستیکی و اسباببازیها
چرخ در لبه
یک فرمان پلاستیکی کوچک چون حلقهای فرماندهی میدرخشد، در انتظار آنکه چیزی بسیار بزرگتر از یک اسباببازی را بچرخاند. آنسوی لبه…
کاوش
آجرهای پلاستیکی و اسباببازیها
جایی که چرخ گشوده میشود
یک چرخ اسکیتبورد مینی میچرخد، و یک پارک پنهان درون لبهاش با لرزشی روشن میشود. بتن نئونی به حلقههایی ناممکن قد میکشد، رمپها…
کاوش
آجرهای پلاستیکی و اسباببازیها
جایی که برجهای کوچک میخوابند
یک نگین سبز در پای جهان انتظار میکشد، نخستین درخششِ شهری را در خود نگه داشته که هنوز دیده نشده است. نزدیکتر شوید و سطح پلاستیکی…
کاوش